خدایا به من بیاموز قبل از آنکه در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم کمی با
کفشهایش راه بروم....
دنیا را بد ساختند
کسی را که دوست داری دوستت ندارد
کسی که تورا دوست
دارد تو دوستش نداری
و در حالی که هر دو همدیگر رو دوست دارید
به رسم وآیین
زندگانی به هم نمیرسید و این رنج است
زندگی یعنی این...
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
نباشید همانند انسانهایی که برای حسین عزاداری می کنند و بر سرو صورت می زنند و اشک می ریزند و همگام با یزید برای حسین شام غریبان می گیرند و پرونده حسین را می بندندای کاش در آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من می
سپردم که مراقب باش جنس این جام بلور است پراز
عشق و غرور است .مبادا بازیچه شود .
می شکند...
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
عشق تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد...من هم در این شهر غریبم
طوفانی نیز من را آواره کرده
مرا نیز در این بی آشیانی خویش شریک کنید
من نیز جون شما آسیانی ندارم
من نیز مرغ سرزمین گمشده ای هستم
پرستوی مسافری هستم
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام
عشق به آزادی سختی جان دادن را
بر من هموار می سازد
مرا کسی نساخت خدا ساخت
نه آنچنان که کسی می خواست
که من کسی نداشتم
کسم خدا بود کس بی کسان
او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست
نه از من پرسید و نه از آن من دیگرم
من یک گل بی صاحب بودم
مرا از روح خود درآن دمید
و برروی خاک و در زیر آفتاب تنها رهایم کرد
” مرا به خودم واگذاشت “
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
همچون قطره ای بر نیلوفر
شبنمی افتاده به چنگ شب حیات
آرام و بی نشان
در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ
نشسته ام و چشم های خاموشم را
به لب های کبود مشرق دوخته ام …
پرستوهای بی بهار من !
قاصدک های آواره در باد،بازگردید!
نوشته شده توسط dorsa در یکشنبه یکم آبان 1390 ساعت 17:1 موضوع | لینک ثابت
امام بجشنده
قلزم كون و مكــــــان امــــد به جــــــــوش
جسمش از خنجر نگشته چــــاك چــــــاك

رنگی ز خون در ماه شد، یوسف درون چاه شد
از زهر کینه باز هم، خون بر دل الله شد
زخمی دگر کرده اثر، بر این تن پر از شرر
سهم امام از این جفا، یک ناله ی پر آه شد
آقا ز پا افتاده و ، نایی به پایش نیست، وای
هر طایر قدسی از این، درد و الم آگاه شد
ای سر ببین مجنون شدی ، ای دل ببین دلخون شدی
دنیا ز سوز سم ببین ، تیره به چشم شاه شد
شمس الضحا بی نور شد، بدر الدجا مسطور شد
خورشید عشق آل عشق، روی زمین گه گاه شد
افتاد از زهر جفا، روی زمین چون مادرش
چون مادرش از ضربه ای، افتاده ای در راه شد
در بین کوچه مادرش، افتاد و پا شد شکر عشق
سیلی ز کین بر صورتش، از پشت سر ناگاه شد
در بین کوچه وای من، این هم سر غمهای من
در راه خانه مادرش، با ضربه ای گمراه شد
وقت وصیت کردن باقر رسیده، وای من
اشک از رخ جعفر ببین، با خون دل همراه شد
الا که راز خدایی، خدا کند که بیایی
تو نور غیب نمایی، خدا کند که بیایی
شب فراق تو جانا خدا کند به سرآید
سرآید و تو برآیی، خدا کند که بیایی
دمی که بی تو سر آید خدا کند که نیاید
الا که هستی مایی، خدا کند که بیایی
فسرده غنچه گلها فتاده عقده به دلها
تو دست عقده گشایی، خدا کند که بیایی
ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن
تو دست عدل خدایی، خدا کند که بیایی
نظام هر دو جهانی امام عصر و زمانی
یگانه راهنمایی، خدا کند که بیایی
تو مشعری عرفاتی، تو زمزمی تو فراتی
تو رمز آب بقایی، خدا کند که بیایی
دل مدینه شکسته حرم به راه نشسته
تو مروه ای تو صفایی، خدا کند که بیایی
به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری
به دردها تو دوایی، خدا کند که بیایی
ترا به حضرت زهرا، بیا ز غیبت کبری
دگر بس است جدایی، خدا کند که بیایی
نوشته شده توسط dorsa در دوشنبه یازدهم دی 1378 ساعت 0:0 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام من زهرام 15 سالمه عاشق شعر و نویسندگی هستم و میخوام درباره ی هر چیزی
که واسم جالبه تو این وبلاگ بنویسم شما هم درباره حرفام نظ بدید و نقد کنین حرفامو
مرسی
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY